
به صادق هدایت
بن بست
خسته از آوارگی خواهان آرام و قراری
از جهان آزرده جان جویان امری در کناری
ماجرا و گفت و گو را دشمن ناکینه جویی
آشتی و دوستی را دوستدار جان نساری
دوست از دشمن نکرده فرق خورده تیر قدری
کار را نشناخته از آر افتاده ز کاری
سال ها خون خورده ای شادی ز خود کرده دریغی
تا گزند خویش را رد آستین پرورده ماری
ساده لویی ناپذیرا از تجارب نقش پندی
ابلهی نا موخته هیچ از گذشت روزگاری
روز و شب با خود ستیزی نیز از مردم گریزی
نه به عزلت خو گری نه با حریفان سازگاری
هم به دولت پشت پا زن بر سبیل اهل فقرا
هم ز فقر خویش پیش اهل دولت شرمساری
رانده از کوه خرد ناخوانده زی بزم جنونی
ننگ هر مستی ب جان بیزار از هر هوشیاری
مانده بی مطلوب و طالب از طلب نابرده سودی
راه بی رهبر خطا رفته پریشان رهسپاری
چشم معنی جوی گرچه دوخته بر دهر عمری
خط هستی را پریشان خوانده بی آموزگاری
حیرت و حسرت نصیبی در همه شهری غریبی
جسته و نایافته در هیچ قلبی زینهاری
وارهد ز آورگی هرگز چنین آوراه نی نی
پس همان بهتر که مرگش وارهاند آری آری
" مسعود فرزاد "
آلستر ( ایرلند شمالی ) ۲۰سبتامبر ۱۹۴۳
+ نوشته شده توسط سعید...ن در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت
20:28 |