تبليغاتX
سیاه سایه

 

 

روز قبل را من در ... به سر برده بودم این بنا یک جور دژ فراموشی بود . 

که از گذشته ها به یادگار مانده بود .

چون عده زندانیان زیاد و جا کم بود هر کجا دستشان میرسید انها را میچپاندند .

من از زندان خودم راضی بودم سرما اذیتم نمیکرد اما تنها بودم و این عصبیم میکرد .

در سردابه همدم داشتم ولی او هیچ نمیگفت اولا میترسید  بعد هم او جوانتر از ان بود که اظهار عقیده کند ..

+ نوشته شده توسط سعید...ن در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 20:31 |

من گفتم : برادرم شورش طلب است و خودتان بهتر می دانید که اینجا نیست من در هیچ حزبی

نیستم اصلا هرگز در سیاست دخالت نکردم آن ها جواب ندادند باز گفتنم من کاری نکردم من

نمی خواهم انتقام دیگران را پس بدهم لبهایم می لرزید یک پاسبان مرا ساکت کرد و برد .

 

در زندان رای محکمه را به شما ابلاغ خواهند کرد .

 

+ نوشته شده توسط سعید...ن در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 17:50 |

دیوار

ما را در اتاق دنگال سفیدی هل دادند چشم هایم را روشنایی زده بود

و بهم می خورد بعد یک میز و چهار نفر را پشت آن دیدم

روز نهم صبح کجا بودی و چه می کردی ؟

+ نوشته شده توسط سعید...ن در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 17:38 |

در کشور گل و بلبل

وقتی خبر مرگ هدایت به تهران رسید

روزنامه ها نوشتند : اگر گفته شود الهه ی هنر سیاه پوش و ماتم زده است اغراق نیست

+ نوشته شده توسط سعید...ن در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 14:38 |

هدایت پس از اینکه در ( قضیه مرثیه شاعر ) خبر مرگ خود را

می دهد از زبان زنده ها می گوید  :

اگر او بود دست ما را از پشت می بست

راه ترقی را به روی ماها می بست

از این جهت بهتر شد که او مرد

گورش را گم کرد و زود تشریفاتش را برد

اما حالا از او قدردانی می کنیم

برایش مرثیه خوانی می کنیم

تا زنده ها بدانند که ما قدر می دانیم

قدر اسیران خاک را خوب می دانیم

اگر زنده بود فحشش می دادیم

تو مجامع خودمان راهش نمی دادیم و ...

+ نوشته شده توسط سعید...ن در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 14:28 |

 در قضیه مرثیه شاعر  //   هدایت خبر مرگ شاعری .

 را. از قول زنده ها چنین گزارش میکند     

 یک شاعر عالیقدر بود در کمپانی

که از او صادر میشد اشعار با معنی

امد یک قضیه اخلاقی و اجتمایی

 

تو شعر بیاورد اما سکته  کرد ناگهانی

اول او کردش سکته ملیح.بعد سکته وقیح.و پس قبیح

بلاخره جان به جان افرین سپرد

از این دنیای دون رختش را برداشت وبرد......

 

+ نوشته شده توسط سعید...ن در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 10:51 |

لورد راسل در جمع فیلسوفان معاصر بی همتاست .

به ندرت یک فیلسوف می تواند در عین درخشش فکر بزله گو هم باشد

 

+ نوشته شده توسط سعید...ن در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 11:54 |

هر روز جهادی باید تا انسان ماند و هر روز جهادی نمی توان !

اما اعترافم اینکه : اگر هنگام شروع عقلا به اندازه ی امروز از بی تجربگی و نا پختگیم در اینکار اطلاع داشتم هرگز به کاری که در تخصصم نیست دست نمی زدم .

+ نوشته شده توسط سعید...ن در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 11:36 |

نخیر این جورها هم که شما میگویید نیست.

و مشرق زمین واسلام وتمدن اصیل وعظیم اسلامی برای خود حرفی دارند.

که به شنیدنش می ارزد.

که از ارزیدن گذشته.

پایه های این باورهای سراب گونه ی شما را در غیاب اعتقاد به خداوند تبارک و تعالی و حیات معقول و هدف دار بودن زندگی انسان ها و ... به لرزه در می آورد.

                                                                            " بمنه و کرمه "

                                                                           عبدالرحیم گواهی

                                                                         تهران شهریور ۱۳۷۰

 

+ نوشته شده توسط سعید...ن در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 10:59 |

بدترین نوع استبدادهاست که انجام هر کاری را زیر لوای دین مجاز می شمارند .

و این به زعم اینجانب هنوز بلای خانمان سوز دوران ما است .

                                                                                              " عبدالرحیم گواهی "

+ نوشته شده توسط سعید...ن در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 11:55 |

به صادق هدایت

بن بست

خسته از آوارگی خواهان آرام و قراری

از جهان آزرده جان جویان امری در کناری

ماجرا و گفت و گو را دشمن ناکینه جویی

آشتی و دوستی را دوستدار جان نساری

دوست از دشمن نکرده فرق خورده تیر قدری

کار را نشناخته از آر افتاده ز کاری

سال ها خون خورده ای شادی ز خود کرده دریغی

تا گزند خویش را رد آستین پرورده ماری

ساده لویی ناپذیرا از تجارب نقش پندی

ابلهی نا موخته هیچ از گذشت روزگاری

روز و شب با خود ستیزی نیز از مردم گریزی

نه به عزلت خو گری نه با حریفان سازگاری

 هم به دولت پشت پا زن بر سبیل اهل فقرا

هم ز فقر خویش پیش اهل دولت شرمساری

رانده از کوه خرد ناخوانده زی بزم جنونی

ننگ هر مستی ب جان بیزار از هر هوشیاری

مانده بی مطلوب و طالب از طلب نابرده سودی

راه بی رهبر خطا رفته پریشان رهسپاری

چشم معنی جوی گرچه دوخته بر دهر عمری

خط هستی را پریشان خوانده بی آموزگاری

حیرت و حسرت نصیبی در همه شهری غریبی

جسته و نایافته در هیچ قلبی زینهاری

وارهد ز آورگی هرگز چنین آوراه نی نی

پس همان بهتر که مرگش وارهاند آری آری

                                                                             " مسعود فرزاد "

آلستر ( ایرلند شمالی ) ۲۰سبتامبر ۱۹۴۳

+ نوشته شده توسط سعید...ن در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 20:28 |

تنها صداست که می ماند

به عزیزان زنده و مرده ام

+ نوشته شده توسط سعید...ن در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 19:50 |

صادق هدایت

و

مرگ نویسنده

دکتر مهمد علی همایون کاتوزیان

+ نوشته شده توسط سعید...ن در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 19:5 |

نمی توانم جلوی لبخند خودم را بگیرم                             

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد

آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست

همه گول خوردند !

 

                                                " صادق هدایت "

 

+ نوشته شده توسط سعید...ن در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 18:43 |


Powered By
BLOGFA.COM